|
خود كشي بهشت است **** وقتي كه زندگي برايت جهنم باشد .
|


|
رنگ زندگي اگر بگويم وجودت گرمي بخش زندگيم نيست دروغ گفتهام، اما چگونه ميتوانم اينطور آرام و صبور به انتظارت بنشينم وقتي نميدانم پس از طلوع آفتاب کدامين روز به ديدارم خواهي آمد؟ نميدانم چه کسي بر پيشاني من واژه انتظار را نوشته است که اينگونه بايد تاوان اين پيشاني نوشت شوم را پس بدهم؛ خاموش باشم و دم نزنم و براي گشايش کارهايم فقط دست به دعا ببرم. نميدانم کدام طلسم را به تقديرم بستهاند و کداميک از خدايان شوم زندگيم را نفرين کردهاند که دشمنانم را شاد و مي خوار ميبينم و خودم را اينسان حقير و بي مقدار!! با دنيايي آرزوي بر باد رفته؛ به اميدي که روزي دري به روي روزگار سياهم گشوده شود....! با تو سخن ميگويم. تو را که رنگ زندگي خطابت ميکنم. قرار بود به زندگيم رنگ سپيد بزني اما اکنون چشمانم جز سياهي مقابل خود نميبيند. جسارت دستانت کو که روز نخست با من از سپيدي سخن گفت و به شبهايم نويد خورشيد داد؟ اگر بگويم بي تو شاد زندگي ميکنم دروغ گفتهام، اما اينسان که خودت را باختهاي، نميتواني شادي را برايم به ارمغان بياوري. وجودت را مثل روزهاي گذشته برايم شعله ور کن تا از حرارت قلبت آتش بگيرم و خاکستر شوم. به زندگيم رنگ طراوت بزن.... سپيدم کن... |


محراب عشق
هرروزخاطراتم همچو نسیمی ، بی اعتنا ازکنارم می گذرد
آروز هایم را روی ریل های خوشبختی مشاهده می کردم
قطاری در حال حرکت سرشار از عشق بود
واگن ها و کوپه ها یش خالی از محنت و کینه
آری میان ما فاصله ای نبود
میان ما شبهه ای نبود
او برای من محراب عشق بود وبس ، او برای من قطره ای بود بر گونه های خشکیده ام او برای من رواریدی بود در صدف.
دریچه قلبمان آبی رنگ و درونش غروبی از عشق بود
حال می فهمم که چیزی نبوده بین ما جز حقیقتی پنهان
همچو حقیقتی که پشت چهره بازیگران نهفته است.








